I have to laugh
but you'd better watch your back
آه که از خاطره انباشته ایم
مرا خوابانده اند
پیکری درشت بالای سرم ایستاده است
نور با پیکر می جنگد و خود را بالا می کشد
سایه کوتاه می شود
نور، یکباره و تیز سر می زند
سایه و پیکرش حتما جای دیگری هستند
اما نور چشمان مرا نشانه گرفته، بالای سرم ایستاده است
1390/2/11
جلسه دفاع اینجانب صالح اولاد دمشقیه در تاریخ 31 فروردین 1390 برگذار می شود
مکان و زمان: دانشکده علوم اجتماعی علامه سالن ارشاد، 12-14
عنوان پایان نامه: ابژه نسلی و خاطره جمعی کارتون
توجه: وسیله ایاب و ذهاب در کار نیست، کسانی که زودتر اقدام کنند در اولویت هستند.
توجه2: خبری نیست پس ترجیحا تشریف نیاورید
تبی تند است این
استخوان و گوشت و رگ و پوست
دست به دست هم می سوزند
دود نمی شوند، بخار نمی شوند، خاکستر نمی شوند
تبی تند است این که نخواهد گذشت
روح عریان، حالا دیگر از شرم خود سرخ نمی شود
روح سرد هم عریان شده است
تبی تند است
تبی که نخواهد گذشت
لحظه خورشیدی است در درون
لحظه خورشیدی است که به بیرون پرتاب می شود
ذوب می شود، با چیزی می آمیزد، از چیزی رها می شود
چیزی در آن مرگش فرا می رسد
چیزی در آن، زمان رستاخیزش رسیده، سر باز می کند
تبی تند است این که نخواهد گذشت.
1389/12/11
زنی را می شناسم که پشه بود
نیش زد و گریخت.
به هیات گاو بازگشته و با هیچ فریادی از جا تکان نمی خورد.
می دانم به هیات مار باز خواهد گشت
زمانی که من در رویای خوابی عمیق
جدال پشه و گاو را می بینم.
16 دی 1389
زبان تنت
لکنت میل دارد
زن تازه کار
اما تو زیبایی
آه! که تو چه زیبایی
شیار های کبود در تمام نقشه مشهود است
و من فرماندهی هستم پر افتخار و مقدس
که برای پیروزی
بجای تک تک سربازانم
می تازم
بر تپه ها و دشت های تنت
شورشی سرخ دویده در شیار های کبود
تنت به زبان آمده
و لکنت خاطره ایست بی جان و زرد
اما، تو چه زیبایی
آه! که تو چه زیبایی
۱۲ دی ۱۳۸۹
روستائی ماده گاوی داشت و ماده خری باکره. خر بمرد. شیر گاو به کره خر می داد و ایشان را شیر دیگر نبود و روستایی ملول شد و گفت: خدایا تو این خر کره را مرگی بده تا عیالان من شیر گاو بخورند. روز دیگر در پایگاه رفت و گاو را دید مرده. مردک را دود از سر برفت و گفت: خدایا من خر را گفتم تو گاو از خر باز نمی شناسی؟
مکاشفه در کلمات
"آرامش" در پالتو بلندش کنار خیابان ایستاده بود
شصتش را بالا گرفته بود
"ابدی" سرخ و غضبناک می دوید و فریاد می کشید.
آرامش آهسته به من گفت
بمیرم هم پیش او بر نمی گردم.
رومنس
"ترانه من تو نیستی که بلند بخوانمت" این را محکم بگو
گفت "ترانه من...تو نیستی...عشق منی که تا ابد خواهی ماند"
که خورشید در آخرین لحظه غروب کرد.
مذاکره
با آسمان سخن نمی گویم
این بار با چاله ها هستم
شاید به توافق برسیم
من طاقت افتادنی دیگر را ندارم.
سرما
پوست و خاک
چیزی را مخفیانه مبادله می کنند
اوهام کند می شوند و ذهن به خواب می رود.
23آبان 1384پسری با لباس فرم سرمه ای
در گوشه حیات، کمی دور از من
برق لواشک لیس زده اش را نشانم می دهد
و بعد برق شیطنت آمیز چشمانش.
می دود سمت آبخوری
و کوله نارنجی دیوانه اش
میان سرمه ای خروشان گم می شود.
۱۵آبان ۱۳۸۹