بلوغ ، شهر و محتوای آن
نسبت شهر با دانشگاه به مثابه یک پیوند ضروری اشکار است بدین معنا که در درون پروژه مدرنیزاسیون، شهر مقدم بر دانشگاه است. اما اهمیت اصلی مفهوم شهر نه موقعیت مکانی آن بلکه محتوا و ضرورتی است در آن که به تعبیر برمن بیش از آنکه با مدرنیزاسیون پیوند خورده باشد ، به وجه فرهنگی یعنی مدرنیسم ارجاع دارد. مفروض ما این است که اساسا بلوغ با زندگی شهری پیوند خورده است.
از این رو تصویر ما از بلوغ صرفا یک نظریه روانکاوانه نیست بلکه تصویر ما از بلوغ تصویری فرویدی _کانتی است. در نظام فرویدی بلوغ به معنای توان تنظیم روابط با محیط و دیگران بر اساس مفهوم ego است.
ego می بایست ما بین میل(Id) و جامعه (superego) تنظیم و توازن برقرار کند.در این شرایط است که ego تبدیل به self می شود. ولی در این سطح self تنها وفادار به میل است، در حالی که مفهوم کانتی بلوغ که در تعبیر "بیرون آمدن از نابالغی به تقصیر خویشتن خویش" با مفهوم روشنگری پیوند می خورد و self را در سطح subject یا سوژه بازشناسی می کند. سوژه به واسطه سوژگی ، مفهوم تنظیم با محیط را از وفاداری به میل به عنوان وجه شخصی خارج کرده و در واقع به میل فرویدی خصلت انعکاسی می بخشد لذا میل فرد با میل دیگران قدر مشترک می یابد و از اینجاست که سوژه به مثابه یک self اخلاقی شکل می گیرد ، در این معنا اخلاق یعنی لحاظ کردن میل دیگری.
به بیان اجمالی ، سوژه ای که مبین بلوغ کانتی_فرویدی است متضمن دو خصلت اساسی است. اول، خرد غیر استعلایی و دوم قدرت معطوف به میل اخلاقی. خرد غیر استعلایی در پیوند با میل پیوند خورده با میل دیگری یا همان اخلاق، واجد خصلتی است که به بهترین بیان ریچارد رورتی آن را امید اجتماعی می نامد. امید اجتماعی (به تعبیر مانهایم از اتوپیا) ماحصل تلاش برای تحقق تصویر یوتوپیک در لحظه اکنون است.
از این رو همواره در سوژه کانتی_فرویدی جهت کنش بالغانه در عام ترین مصادیق مفهومی خود در راستای آزادی ، عدالت، لذت و بهبود زندگی است.
حال برای ترسیم نسبت بلوغ و شهر باید به مفهوم مواجهه تروماتیک بازگردیم که در ادبیات فرویدی در حقیقت همان عقده ادیپ (و الکترا) است. در مواجهه تروماتیک است که آغوش مادرانه که مأمن کودکی است از ذست می رود، در مواجهه با این ضربه تروماتیک است که بلوغ به معنای جایگزین کردن میل خود با میل دیگری یا همان انتقال ابژه میل از مادر به روابط اجتماعی است که به میانجی گروه های واسط رخ می دهد ؛در این مکانیسم است که میل به واسطه به رسمیت شناختن میل دیگری و فهم قدر اشتراک آن، رفتاری بالغانه در پیش می گیرد.
از سوی دیگر در تعبیر کانتی نیز این بلوغ متضمن اتونومی یا فردیتی است که به واسطه "بیرون آمدن از نابالغی به تقصیر خویشتن خویش رخ می دهد"، در حقیقت اگر بخواهیم سطوح بلوغ را بنا به نوع مواجهه تروماتیک درک کنیم، مواجهه جهان بیگانه شهر همان لحظه تروماتیکی است که از دل آن بلوغ (اجتماعی-سیاسی) می تواند زایش یابد. چندگانگی، تنش وتضاد در درون شهر، گرچه فی نفسه جهان آرام کودکانه را که استعاره آن آغوش گرم مادر_خانواده است، برهم می زند، اما مهمترین وجه آن مواجهه با قدرت دولت است؛ چنانچه در تحلیل گرامشی نیز در جوامعی چون ما که جامعه مدنی واسطی میان خانواده و دولت وجود ندارد فرد مدام در میانه قدرت پدر در درون خانواده و قدرت حکومت قرار می گیرد و از یکی به دیگری میگریزد.
اما جایی که این مواجهه با قدرت، کانالیزه می گردد، دانشگاه است. دانشگاه به شکلی متناقض نما هم مکانی است که قدرت دولت به شکلی خاص به آن اعمال می شود وهم جاییست که تا حدی امکان فاصله گذاری و نقد قدرت دولت در ان مهیاست( دقیقا به این دلیل که اعمال می شود و قابل مشاهده است) دانشگاه ، هم پناهگاه است و هم میدان جنگ.
شهر اما به جز وجه تعین قدرت دولت ، فی نفسه نیز به دلیل فقدان یکپارچگی اش خود عرصه مواجهه تروماتیک است و اساسا جایی است که بلوغ می تواند در آن رخ دهد، با بازگشت به تعریف از بلوغ مبتنی بر تنظیم روابط با محیط است که می توانیم مفهوم بلوغ در شهر را با مفهوم تمایز بوردیو پیوند دهیم. تمایز یابی در حقیقت مکانیزمی اجتماعی برای بازشناسی(identification) فرد در شهر است.
گرچه منطق تمایز یابی به دلیل فقدان زمینه ها یا فیلدهای مشخص در نگاه بوردیویی مخدوش است اما همچنان بر اساس مفهوم نرم افزاری تری چون سرمایه فرهنگی می توان بر آن تاکیید نهاد. سرمایه فرهنگی در حقیقت آن چیزی است که فرد تنها در شهر را با شبکه های اجتماعی ومعنایی پیوند میدهد و موقعیت وی را مشخص می نماید، در نتیجه امکان تنظیم روابط را برای فرد یعنی بلوغ مهیا می کند.
از آنجا که شهر به لحاظ تاریخی با طبقه متوسط شهری پیوند خورده است، سرمایه فرهنگی حاکم بر آن همان سرمایه فرهنگی طبقه متوسط شهری است. گرچه اطلاق مفهوم سرمایه فرهنگی طبقه متوسط مفهومی بیش از اندازه وسیع و نا متعین است، اما متضمن ایده های مرکزی و ارزشهای مشترکی است که در مقام بازشناسی می توان آن را به مثابه یک تیپ ایدآل باز شناخت.
سوژه اخلاقی/سوژه بازتولیدی
تا بدین جا ما از سه سطح سخن گفتیم: فرد در خانواده، در شهر و در دانشگاه. فارغ از آسیب شناسی بلوغ در هر یک از این سه سطح یا به تعبیر بهتر، بحث بر سر تحقق انضمامی بلوغ به لحاظ تاریخی، می توان ساختاری از مواجهه تروماتیک و بلوغ را در این سه سطح یافت.
1. فرد_خانواده
2. دانشجو _دانشگاه
3. جامعه مدنی یا(طبقه متوسط)_دولت
حال برای ترسیم کنش سوژه بالغ که ما از آن در قالب سوژه فرویدی_کانتی نام بردیم می بایست شکل بدیل آن که در حقیقت شکل نابالغانه کنش است را مشخص سازیم. در اینجاست که ما با تعریف دومی از سوژه مواجه می شویم: سوژه لکانی-آلتوسری
برای تعریف مختصات این سوژه ما نیاز به برقراری پیوند مفهومی پیچیده ای هستیم، چرا که اساس تعریف این سوژه بر اساس تعریف سوژه در نظام فکری آلتوسر است که خود تحت تاثیر روانکاوی لکان آن را ترسیم کرده است. لکان با اعلام همه جایی بودن نظام نمادین و اینکه "زبان همان نا خودآگاه جمعی است" در حقیقت موقعیتی را خارج از نظام نمادین برای شکلی از سوژه در نظر نمی گیرد و بر همین اساس است که آلتوسر مبتنی بر مفهوم استیضاح اساسا معتقد است که سوژه تنها بر اساس استیضاح سیستم شکل می گیرد.
در نگاه ساختار گرایانه آلتوسر، سیستم تک تک افراد را فرا می خواند ،استیضاح می کند و نقشی بدان محول می کند که بدین سان سوژه به وجود می آید و بازشناسی می شود. نکته اساسی در تعریف سوژه در نزد آلتوسر، خوانشی است که از مارکس و در ادامه آن دارد. پرسش آلتوسر ان است که مارکس فرآیند بازتولید ابزار کار و فرماسیون اجتماعی را توضیح داده اما نیروی کار چگونه بازتولید می گردد. در اینجاست که آلتوسر مختصات دستگاه ایدئولوژیک دولت را در استیضاح سوژه و تضمین بازتولید نشان می دهد، بر همین اساس تقابل دریافت سوژه لکانی_آلتوسری با سوژه فرویدی_کانتی را باید در تمایز میان بازتولید و تغییر بازجست.
سوژه استیضاح شده صرفا به عنوان جزء ادغام شده در یک سیستم وظیفه بازتولید آن را به عهده دارد و سوژه بالغ به واسطه درک یوتوپیک خود، در مقابل فرایند بازتولید موضع گیری انتقادی دارد. این تقابل در تناظر با تقابل هابرماسی سیستم/زیست جهان، ترسیم کننده دو تیپ ایدآل از سوژه و در پی آن دو الگوی حیات اجتماعی و کنش است.
بر این اساس می توان شکل مواجهه و کنش دو نوع سوژه را در سه سطح مذکور به مثابه دو نمونه آرمانی بازشناخت:
سوژه لکانی- آلتوسری |
سوژه فرویدی-کانتی |
مواجه- سوژه |
|
-اختگی -تداوم اقتدار نام پدر-جایگزینی اقتدار نام پدر -شخصیت اقتدار طلب |
-پدر کشی -جایگزینی آغوش مادر با گروه های واسط |
فرد در مواجه با خانواده |
-جذب و هماهنگی با ساختار بازتولید کننده و هژمونیک |
-نفی ساختار بازتولید کننده و هژمونیک |
دانشجو در مواجه با دانشگاه |
|
-ایزوله شدن -ادغام شدن -پذیرش قیمومیت دولت که در تمام حوزه های زیست روزمره تسری می یابد
|
-نفی قیمومیت سیستم -تقویت سرمایه اجتماعی و فرهنگی -نقد سیستم |
جامعه مدنی در مواجه با سیستم(دولت) |
دال روستا یا "اخلاق روستایی"
بر اساس این این ماتریس تحلیلی الگوی کنش بالغانه بر اساس سوژه کانتی_فرویدی در مقابل دریافت از سوژه منفعل لکانی آلتوسری به مثابه سوژه نابالغ ترسیم می شود. حال می بایست به سراغ پرسش اصلی این جستار برویم که نسبت دانشگاه با بلوغ است. ما برای برقراری این پیوند شهر را به مثابه میانجی مطرح کردیم، میانجیاي که در نهایت دلالت های آن به مثابه یک نمونه آرمانی با سرمایه فرهنگی یا منش طبقه متوسطی و ارزش های آن این همان قرار داریم؛ از این رو در ساختار تقابلیی که ترسیم کردیم، مفهوم بازتولید در شکل عام و سیستم یا دولت در شکل خاص آن در مقابل این دال قرار گرفت، به عبارت دیگر در اینجا با دالی مواجه هستیم که با محتوای سوژه کانتی_فرویدی ما قرابتی انتخابی پیدا کرده است. بدان معنا که هم حوزه تعین آن(به واسطه مواجهه تروماتیک) و هم محتوای خاص آن( سرمایه فرهنگی طبقه متوسط) در مسیر تحقق سوژگی در معنای کانتی_فرویدی آن است.
آیا در مقابل این دال،دال دیگری نیز همبسته سوژه لکانی_آلتوسری قرار می گیرد؟
دراینجا می توان دو پاسخ متفاوت داد، پاسخ اول در قالب همان تقابل زیست جهان و سیستم قرار می گیرد .در این صورت دال مورد نظر نوعی دانش_قدرت ابزاری است که همواره سعی در مستعمره سازی زیست جهان دارد. به گمان من چنین پاسخی به لحاظ تاریخی تا پیش از انقلاب 57 پاسخی درخور است، چرا که سیستم تلاش دارد تا موقعیت شهر یعنی دال مقابل را به مثابه یک عنصر تمدنی به ساحت پیشرفت و تکنولوژی تأویل کند. یعنی ادراک، تعریف و تحویل شهر به مثابه فرم، اما شهر به مثابه یک محتوای پرتنش و متضمن زیست جهان در مقابل چنین خواستی مقاومت می کند.
اما پس از انقلاب57 ما شاهد چیرگی ایدئولوژی دینی بر ساختار سیستم هستیم، از این رو در جستجویی دوباره می توان این بار بر ماهیت ایدئولوژیک سیستم در نظام فکری آلتوسر تأکید کرد، بر این اساس دال مذهبی_دینی مبنایی است بر بازتولید قدرت خدا در زمین و آماده سازی این جهانی برای زیستن در آن جهان و در پیوند این دو آماده سازی شرایط برای تحقق کامل حکومت الهی و "ظهور منجی".
با بازگشت مجدد به این زمینه تاریخی و نگاهی دقیق تر حتی می توان در پس این دال مذهبی دالی دیگر جست که خود را در پس این دال مذهبی پنهان می کند و از قضا به لحاظ سنخ شناسی هم ارز دال شهر قرار می گیرد: دال روستا
چنانچه در قدیمی ترین متون اجتماعی ما یعنی تحلیل ابن خلدون، تقابل اصلی تقابل میان عصبیت و بسیط و ساده بودن بدوی در برابر دال شهر یا تمدن به مثابه امری پیچیده یا به تعبیر ابن خلدون فاسد است. در سطح کلان و جهانی نیز می توان تمامی نیروهای سیاسی و اجتماعی حوزه های پیرامونی را(نسبت به مرکز) جنبش هایی در مقابل نارسایی های مدرنیزاسیون های از بالا قلمداد کرد.
در انقلاب ایران نیز ریشه یک جدال طبقاتی قابل رویت است. انقلاب ایران و نطفه آن، چنانچه پیشتر نیز گفتیم از دل همین زیست شهری برخاسته بود، یعنی دانشگاه، خواست اولیه و دلیل مقاومتش ساختار قدرت حاکم بود، از این رو قدر اشتراک نیروهای سیاسی _اجتماعی که در مقابل نظام سلطنتی قرار می گرفتند، آزادی منفی، یعنی نفی سلطه و خواست رهایی از آن بود. اما جریان ایدئولوژیک اسلامی در نهایت با جمع بین وجه ایجابی خواسته های نیروهای اجتماعی، یعنی تحقق یوتوپیایی که هم زمان این جهان و آن جهان را تضمین می کرد، تبدیل به نیروی قالب گشت و رخداد 57 را به تدریج مصادره نمود.
در یک نگاه ابن خلدونی برای این نیروهای انقلابی، شهر و عادت واره های آن متضمن "فساد" بود، و از این رو بود که فتح خیابان ها به مثابه تعلیق قدرت حاکم، متضمن معنای دیگری گردید مبتنی بر بازتعریف خیابان به مثابه "صحنه حضور" که درخواست تداوم این نمایش فتح، استعاره "حضور در صحنه" به درون ماندگار این "ادبیات انقلابی بدل شد(واکنش های شدید سیستم نسبت به تصاحب خیابان ها توسط مردم با دلالتی غیر و ضد دلالت "حضور در صحنه" نه به دلیل شرایط امنیتی است که حاکم می کند، بلکه بیش از آن به این فتح مجدد باز می گردد).
در پي تفوق سياسيِ نيروهاي مذهبي-انقلابي، گفتمان حاكم -كه چنانچه گفتيم مي توان آن را در محدوده كلي نارسايي هاي مدرنيزاسيون جهان سوم قلمداد كرد- در پي نفي ارزشهاي درونماندگار زيست فاسد شهري و در مقابل آن ستایش از زيست غيرپيچيده يا پاك تحويل شد به دال روستا بر آمد. مراد از دال روستا نه دلالت انضمامي-تاريخي روستا یا رو ستاها بلكه نقش و جايگاه اين دال در نظام گفتماني است؛ دالی كه مدلول هاي آن اساسا نه مصاديق عيني بلكه ارزش هاي ذهني است كه در مقابل فساد شهر مورد ستايش قرار مي گيرند.
دال روستا متضمن تصوير معصومانهاي از خانواده است، يا به بيان ديگر روستا بسط خانواده در قالب يك جامعه معصوم است، جامعه اي كه از يكسو پيچيده نيست ( در مقابل شهر و تنش هاي تروماتيك آن ) و از سوي ديگر هر معضله و يا نارسايي به چيزي در بيرون آن باز مي گردد ( فقدان امكانات و يا توسعه نيافتگي ). روستا در قامت يك همبستگي مكانيكي و يكپارچه در بيان دوركيمي، با دال خانه امن پيوندي مي خورد، آنچه به عنوان دال ايدئولوژيك روستا برشمرديم، تنها و تنها به واسطه برابر نهاد آن يعني شهر است كه توليد مي شود و معنا مي يابد ( این منطق اساسا منطق هر نوستالژيايي است ).
پايگاه طبقاتي نيروهاي مذهبي-انقلابي پيروز رقابت هاي سياسي پس از رخداد 57 كه عموما يا از بدنه حاشيه اي مهاجر شهرها بودند يا روستائيان مهاجر(مهاجرت در همان نسل یا نسل پیشین) در پيوند با سرمايه فرهنگي مذهبي خود همانطور كه مفهوم مستضعفين را به مثابه دال انقلابي يا حيث التفاتي خود برساختند، دال روستا را نيز به مثابه يكي از ريشه هاي هويتي خود در مقابل سرمايه فرهنگي طبقه متوسط شهري برساختند.
بر اساس همين زمينه طبقاتي و گفتماني حاكم يا گروه حاكمان است كه نسبت مواجهه با جهان جديد باز تعريف مي شود، احياء تز بازگشت به خويشتن در كنار ایده اخذ دستاوردهاي مادي و سخت افزاري مدرنيته و نفي ارزش ها و ابعاد فرهنگي آن در دال روستا با هم تلاقي مي كنند، چراكه اساسا دال روستا نماد تاخر فرهنگي ستايش شده است. تاخر فرهنگي دلالتي است بر تغيير و تحول فرهنگ مادي و ثبات و عدم همراهي فرهنگ معنوي ( استعاره دهاتي كه حتي در ترانه پاپ مورد ستايش قرار مي گيرد در حوزه فرهنگ عمومي برچسبي است بر افرادي كه شيوه استفاده از تكنولوژي و ديگر ابعاد فرهنگ مادي مدرن را نمی داننر یا به تعبیر رایج، فرهنگ مصرف آن را ندارند. دلالت ديگر اين برچسب اتفاقا جايي است كه بر تمايز سرمايه فرهنگي و يا به تعبير بهتر فقدان زيبايي شناسي و تركيب بندي هارمونيك استفاده مي شود. زيبايي شناسیي كه اساسا در پيوند با سرمايه فرهنگي سوژه شهري بر اساس مفاهيمي نظير مد و... معنا مي يابد، در حاليكه در جهان انتولوژيك روستايي، اصول زيبايي شناسي مبتني بر يك هارموني پيشين و غيرسوبژكتيو است كه با اضافه شدن عناصر جديد مختل مي شود).
همچنین در تحلیل نيكفر نیز نشان داده شده است كه گفتمان اسلام چگونه در طول تاريخ با عقلانيت صوري ابزاري انطباق پيدا كرده و لي در مواجهه با محتواي مدرنيستي-انتقادی آن مقابله كرده است. از این رو می توان مشابهت و قرابتی نزدیک را میان این سنت که محتوای ایدئولوژی حاکم است و تاخر فرهنگی ستایش شده بازیافت.
در ادامه رصد كردن سرگذشت دال روستا و پيوند آن با ايدوئولوژي حاكم، مي بايست به حوزه مهم علوم اجتماعي بازگرديم، پس از انقلاب به واسطه حيث التفاتي آگاهي انقلابي انقلابيون بر مفهوم مستضعفين، اين مفهوم بر روستائيان منطبق گرديد و از اين رو توسعه روستايي در كنار مطالعات مردم شناختي بيشترين انرژي
و تمرکز گفتمانی را در ادبیات علوم اجتماعی به خود اختصاص داد.
رهیافت مردم شناختی به مثابه جستجوی ریشه¬ها، محتوایی را تولید کرد که براساس آن زمینه نگاه آسیب شناختی نسبت به شهر تقویت شد وگسترش پیدا کرد؛ توصیف و تقدیس روابط چهره به چهره و وفاق حاکم بر فضای روستایی، در کنار سادگی شخصیت و زندگی، مبنایی شد برای تولید و تقویت نگاه نوستالژیک به دال روستا. در کنار تولید ادبیاتی عیب¬جویانه از تنش تروماتیک زندگی شهری، به تعبیر فرویدی – آدورنویی، شاهد نوعی واپس¬روی کودکانه در درون ایدئولوژی حاکم در مواجه با خصلت تروماتیک و وحدت¬ناپذیر زیست شهری شدیم.
از سوی دیگر با ادبیات توسعه روستایی مواجه هستیم که قصد دارد در درون پروژه توسعه و مدرنیزاسیون در عین ادای دین به این خانه پدری (روستا) آن را بهره¬مند از مواهب جهان جدید نماید، اینجا جاییست که خصلت مالیخولیایی ایدئولوژی در قبال شهر آشکار می¬شود، عشق و نفرت همزمان یا همان تجویز تأخر فرهنگی.
در نگاهی تاریخی تداوم نگاه آسیب¬شناسانه به زندگی شهری و ارزشهای آن در علوم اجتماعی تا دهه هفتاد همچنان قابل رؤیت است. امّا پس از رخداد دوم خرداد 76 و چرخش ادبیات علوم اجتماعی به سمت ارزشهای شهری، امروز شاهد آن هستیم که خود همین ادبیات علوم اجتماعی که خوراک آسیب¬شناسی را فراهم آورده بود تبدیل به ابژه آسیب¬شناختی گردیده است، چرا که میان تصویر حاکمان و ارزشهای علوم اجتماعی شکاف در حال عمیق شدن است.
تا بدینجا نشان دادیم که محمول دال ایدئولوژیک روستا، شکلی از سادگی و انطباق و همبستگی است که با خواست حاکمانه باز تولید یا به تعبیر دیگر با ساحت سوژه لکانی - آلتوسری انطباق می¬یابد. به تعبیر دیگر اگر ما دال ایدئولوژیک روستا را متضمن شکلی از اخلاق یعنی "اخلاق روستایی" در مقام یک تیپ ایدآل بازشناسیم، آنگاه می¬توانیم نشان دهیم به همان میزان که "اخلاق شهری" به مثابه سرمایه فرهنگی طبقه متوسط قرابتی انتخابی با سوژه فرویدی – کانتی دارد که در راستای بلوغ قرار می گیرد، اخلاق روستایی نیز قرابتی انتخابی، با ایدئولوژی حاکم از یک سو و سوژه لکانی - آلتوسری از سوی دیگر بر قرار می کند، موید این ادعا نیز، مشابهت و تأیید مضامین ما بین گفتمان دینی و اخلاق روستایی است از آن حیث که دلالت¬های آن را برشمردیم.
دانشگاه: ساختار یا فضا
حال که مفهوم تحلیلی شهر و ما به ازاء آن دال روستا را در پیوند با دو شکلی از سوژه که مبین بلوغ یا عدم آن است، در مقام نمونه آرمانی بازشناختیم، می¬بایست به سراغ مفهوم نهایی یا مسئله اصلی، یعنی دانشگاه برویم، صورت مسئله در شکلی ساده چنین خواهد بود: دانشگاه چه نسبتی با هریک از این دو شکل سوژه به میانجی دال پشتیبان آن ها دارد؟
چنانچه در مروری تاریخی نشان دادیم، گرچه تأسیس نهاد دانشگاه در راستای بازتولید و در پیوند با سیستم بوده است، اما در طول فرایندی تاریخی دانشگاه خود در جایگاه دال مقاومت در مقابل بازتولید شرایط حاکم قرار گرفته است. به گمان من دانشگاه را می¬بایست به مثابه عنصر تمایزبخش این دو نوع سوژه بازشناخت، بدین معنا که دانشگاه حیثیتی دایکاتومیک دارد و دوراهیاي است در قبال سوژه که به سمت سیستم برود یا زیست جهان به سمت دولت، یا جامعه مدنی، به سمت سوژگی بالغانه یا سوژگی نابالغانه، تحقق سوژه کانتی – فروید یا تبدیل شدن به سوژه لکانی - آلتوسری.
بر این اساس بنابر تفکیک هابرماسی سیستم/زیست جهان، دانشگاه را می¬بایست متضمن هر دو حیث یا خصلت دانست، به تعبیر دیگر دانشگاه، هم ساختار است و هم فضا، ساختار آن نیل به سیستم دارد و فضای آن نیل به زیست جهان، و اساساً سیاسی بودن و پویایی فضای دانشگاه را در قیاس با دیگر ساحت¬های اجتماعی و نهادی می¬بایست در همین تنش درونماندگار میان فضا و ساختار آن درک کرد.
دانشگاه بنابر تعریف نهادی است که متخصصینی را برای ورود به سیستم تربیت نماید، مؤید این استدلال آن است که ساختار سیستم را همواره عناصری دانشگاهی تشکیل داده و می¬دهند. بر این اساس این ساختار یعنی دانشگاه، در حقیقت نقش بازتولید نیروی انسانی یا نیروی کار سیستم را بر عهده دارد که خود این نیروی کار در مقام بازتولید، ساز و برگ ایدئولوژیک دولت را تعریف و بازتعریف می¬کنند، در مقابل این فرایند، فرایندی است که در فضای دانشگاه رخ می¬دهد که در حقیقت در پیوند با سرمایه فرهنگی طبقه متوسط (که عام است نسبت به سرمایه فرهنگی روشنفکری) به واسطه خصلت تروماتیک مواجه با قدرت سیستم، به فضای تولید سوژه¬های سیاسی یا بالغ تبدیل می گردد. سوژه¬ای که همواره تلاش دارد فرایند بازتولید را به نقد بکشد، در آن وقفه بیاندازد و یا آن را متوقف نماید.
با تفکیک دانشگاه میان فضا و ساختار می¬توان روند نمونه¬وار بلوغ و یا ضدبلوغ را ترسیم کرد.
دانشگاه به مثابه یک ساختار، بنا به پیوندی که با قدرت دارد، در راستای بازتولید نیروی انسانی دولت، سطوحی از نظام گزینش را اتخاذ می¬کند که این نظام گزینش تعین معیارهای گفتمان مسلط است؛ این نظام گزینشی در مقاطع بالاتر آموزش عالی به شکلی دقیق¬تر اعمال می¬شود تا جایی که در بالاترین سطح یعنی گزینش دانشجویان دکترا و اعضائ هیأت علمی، از آن رو که این نیرو بازتولیدکننده گفتمانی ایدئولوژی حاکم است می¬بایست بیشترین انطباق را با این ایدئولوژی داشته باشد.
از سوی دیگر، همواره و در هر مقطعی بخش زیادی از پذیرفته¬شدگان را افرادی تشکیل می¬دهند که به لحاظ زمینه و محیط رشد از نظر جغرافیایی در زمینه ای روستایی قرار داشته اند، صرف این روستایی بودن با روستازادگی یک مزیت نسبی یا ارزشی ایجابی از منظر گفتمان ایدئولوژیک به حساب می آید به شرط آنکه تحویل به دال روستا یا به عبارت دقیق¬تر انطباق با "اخلاق روستایی" پیدا کند، از این¬رو پرسش و گزینش مضاعفی در پیش پای چنین افرادی است که آیا دلالت این دال را بر خود تصدیق می نمایند و وارد فرایند بازتولید میگردند و یا با حرکت به سمت فضا و اشتراک میل در فضای اجتماعی دانشگاه به سمت ارزشهای طبقه متوسطی و سرمایه فرهنگی شهری میل می کنند؟
همین انتخاب برای مابقی افراد یعنی کسانی که خود در درون فضای شهری رشد یافته¬اند نیز حاکم است، این دو راهی که خود را به شکلی نمایشی با این سیستم وفق دهند و یا آنکه موضعی در مقابل آن اتخاذ کنند؟ این امر بالاخص در حوزه علوم انسانی که محتوای ایدئولوژیک با محتوای آکادمیک پیوند می¬خورد برجسته می¬شود.
مشاهدات و اطلاعات حاکی از آن است که بخش عمده¬ای از فضای فوقانی آکادمی و به تبع آن دولت، توسط افرادی تصاحب شده است که با برخورداری از مزیت نسبی روستازادگی، با ایدئولوژی حاکم براساس "اخلاق روستایی" پیوند مسالمت-آمیزی برقرار کرده¬اند و از این رو با ارتقاء پله پله در نظام دانشگاهی -به مثابه یک ساختار وابسته به دولت- در رئوس آن و در دولت جایگاه خود را تثبیت کرده¬اند. به تعبیر دیگر، در تبیین اینکه در سطوح میانی و عالی دولت و همچنین سطح عالی آکادمیک چه افرادی حضور دارند، عنصر روستایی و روستازدگیِ پیوند خورده با ایدئولوژی به مثابه "اخلاق روستایی" قابل رؤیت است.
بازگردیم به تحلیل کلی دانشگاه در نسبت با بلوغ، اولین گام در ترسیم تمایز نیروها یا افراد در دانشگاه براساس تفکیک فضا و ساختار، نوع سرمایه فرهنگی است که به تفصیل بیان کردیم. سرمایه فرهنگی فضا که عمدتاً با فعالیت¬های فوق برنامه و یا سیاسی پیوند خورده در جهت ارتقاء ارزشهای طبقه متوسطی از فرهیختگی ادبی –هنری- زیبایی شناختی تا تلاش¬هایی در راستای بازتعریف هویت و مکان¬یابی براساس فردیت و خودبازتابندگی است. در مقابل سرمایه فرهنگی حاکم بر ساختار در حقیقت انطباق بیشتر با ایدئولوژی رسمی است حال این انطباق می¬تواند براساس یک این همانی میان زمینه و ارزشهای مذهبی – سنتیِ روستایی باشد و یا براساس یک نمایش فرصت طلبانه.
در گام بعدی، محیط مادی است که در حقیقت زمینه هریک از این سرمایه¬های فرهنگی را شکل می¬دهد که همان سرمایه اجتماعی است. در فضای دانشگاه بلوغ به واسطه عضویت در گروه¬ها، اکیپ¬ها و تشکل¬ها یا گروه¬ها رخ می¬دهد، در کنار آن می¬توان به واسطه پایگاه¬های اقتصادی و اجتماعی همبسته سرمایه فرهنگی از امکان¬های مهاجرت و یا وارد محیط کسب و کار شدن در بخش خصوصی – که پیوندی تعیین کننده با طبقه متوسط دارد – نام برد.
در مقابل در حوزه ساختار دانشگاه سرمایه اجتماعی – بالأخص زمانی که فرد مهاجر است یعنی دچار فقدان سرمایه اجتماعی در محیط شهری است که اکنون تبدیل به محیط زیست آن فرد شده – در راستای انطباق گفتمانی مبتنی است بر ارتباط¬گیری با مراکز قدرت براساس رعایت قواعد بازتولید برای جذب و ادغام و تبدیل شدن به خودی، که این امر زمینه¬ساز ایجاد فرصت برای ارتقاء در ساختار را فراهم می¬کند.
در اینجاست که نیروهای اجتماعی که وارد دانشگاه می¬شوند میان دولت و جامعه مدنی تقسیم می شوند، به تعبیر بهتر نیروی انسانی بازتولیدکننده هر دو جناح تقابل دولت و جامعه مدنی از درون دانشگاه سربرمی¬آورند، سوژه فرویدی-کانتی در راستای بلوغ، در نهایت (به شکلی نمونه¬وار) به درون جامعه مدنی سر ریز می¬کند و سوژه لکانی – آلثوسری که مبین بازتولید است در ساز و برگ ایدئولوژیک و غیرایدئولوژیک دولت.
سوژه نوع اول عموماً در قالب ژورنالیسم یا روشنفکر حوزه عمومی یا فعال در حوزه¬های فکری، ادبی، هنری وارد حوزه عمومی می¬شود و یا به واسطه سرمایه اجتماعی پیشین وارد محیط کسب و کار خصوصی (هرچند در حوزه¬های فنی، به واسطه متولی بودن دولت و تضعیف بخش خصوصی و در نتیجه کاهش شدید بازار کار در بخش خصوصی بخش عمده¬ای از این نیروی کار وارد بخش دولتی می¬شود ولی انطباق نه در جهت بازتولید بلکه براساس مکانیزم فاصله¬گذاری است، مبین این امر اختلاف و شکاف میان زندگی خصوصی و نمایش افراد در محل و حوزه کاری است – در صورتی که قطعاً این افراد به واسطه این شکاف همواره ترجیح می¬دهند در شرایط برابر جذب حوزه خصوصی شوند تا دولتی).
در مقابل اما چنانچه نشان دادیم سوژه¬های بازتولیدکننده به درون بروکراسی دولت و دانشگاه (استاد در مقام کارگزار دولت) سرریز می¬کنند و در نتیجه یا تبدیل به تریبون¬های بازتولید ایدئولوژی حاکم می¬گردند و یا موضعی کلبی مسلکانه و خنثی، در عین حفظ ظاهر و تظاهر به پایبندی ایدئولوژی در پیش می¬گیرند، بر این اساس می¬توان نشان داد که به واسطه مفهوم بلوغ در دانشگاه چگونه دو شکل از سوژه بالغ و نابالغ میان دو سپهر جامعه مدنی و دولت بازتوزیع می¬شوند.
بر این اساس است که شاید بتوان مابه¬ازاء تقابل میان دولت و جامعه مدنی نوعی تقابل اخلاق شهری و اخلاق روستایی را بازسازی کرد، بصیرتی که خصلت عشق و نفرت ساختار سیاسی حاکم نسبت به شهر و سبک زندگی طبقه متوسط شهری را باز می¬نمایاند. همچنین در طرف مقابل می¬تواند تبیین¬کننده این پرسش باشد که چرا ما با جامعه¬ای جنبشی مواجه هستیم، جامعه¬ای که بنا بر ارزشهای درونماندگار خود همواره نیروی بالقوه ای در جهت خواست تغییر در مقابل سیستمی است که همواره خواهان بازتولید خود است. اخلاق شهری مقوم همان نقد اخلاقیی است که در قالب امید اجتماعی خواهان تغییر وضع موجود است. در مقابل سیستمی که در پس ادعای جهانشمول خود، در حقیقت از یک سو در کلیت، خواستار بقای قدرت در دستانش و در سطح اجزایش براساس نوعی بلاهت یا فرصت¬طلبی و سهم¬خواهی از قدرت عمل می¬کند.
در ترسیم این تقابل در قالب یک جامعه جنبشی همواره ما شاهد آن هستیم که به واسطه انباشت این تقابل، لحظه¬هایی از بروز مخالفت در قالب قیام، جنبش و یا انقلاب تحقق می¬یابد، اما برخلاف فضای عمومی جامعه، این تنش و تقابل به شکلی حاد در دانشگاه بدل به اصلی درونماندگار شده است، جایی که نقد اخلاقی همواره با مقاومت خواست بازتولید درگیر می-شود. جایی که بلوغ پروبلماتیزه در آن یا در شکل سوژه¬های کانتی–فرویدی و یا در غالب سوژه¬های لکانی – آلتوسری متعین می¬شوند و از این منظر دانشگاه ساحت تحقق سوژه و امر اخلاقی از یک سو و ساختار بازتولید سوژه نابالغ و فرصت طلب ایدئولوژی و قدرت از سوی دیگر است.
مواخره:
منطق تفکیک فضا و ساختار همواره قابل تحقق در هر یک از دو ساحت ساختار و فضا به شکلی خرد تر است، آلتوسر در دستگاه ایدئولوزژک دولت، در توضیح سیستم آموزشی بازتولید کننده از معلملن و استادانی دلسوز نام می برد که جهت عمل و کنش آنها بر خلاف خواست بازتولید سیستم است، اما بدون هیچ تحلیلی آنها را صرفا قربانیانی درون سیستم نام می نهد، اما در اینجا ما پیشنهاد دیگری را مطرح می کنیم: در درون هر ساختاری می توان به واسطه شکلی از بازتعریف سوژه و کنش که مخالف خوان تعریف مسلط است "فضایی" باز کرد که جهت آن بر خلاف بازتولید باشد، همچنین در درون فضا نیز همواره این امکان وجود دارد که اشکالی ساختار گون پدید آیند در جهت بازتولید تثبیت کننده یا مدافع وضع موجود، پس همواره می بایست توجه داشت که صرف یک تفکیک کلی میان فضا و ساختار نه به معنای یک دست بودن تمام وتمام ساختار است با جهت گیری محافظه کارانه و بازتولید و نه به معنای تضمین بلوغ در فضا؛به همان میزان که در درون هر ساختاری امکان تاسیس و توسعه فضا وجود دارد، در درون هر فضایی نیز امکان قلب ساختاری وجود دارد، شاید اینگونه بتوان حرف آلتوسر در باره عدم انطباق نیرو های اجتماعی و جهت کنش آنهارا بهتر فهمید.