در باره

"در باره" عموما به دو منظور تفسیر و تفصیل بکار می رود، قاعدتا می بایست آنچه را مولف در باره متن خود می نویسد تفصیل خواند آما از نظر بارت تفصیل مولف خود تفسیری مهمان در متن است، متن زیر نیز در پی روشن کردن برخی مواضع متن پیشین" تز هایی در باره دانشگاه است" است، از آنجایی که آن متن بو دار است و کلی اما و اگر در پی دارد من سعی کردم با تفصیل یا تفسیر آن باب یک بحث را باز کنم، از این رو حتمآ متن قبلی و کامنت های آن را بخوانید. گرچه می توانید هر کدام را به عنوان متنی مستقل در نظر بگیرید.
 ***

اگر تفاوت کلبی مسلکی و رندی را در بی معنایی و بی مبنایی تمیز دهیم ، آنگاه دانشگاه یک امر بدون دلالت است. آنچه موقیت ذهنی دانشگاه را بر می سازد تصویریست که امر نمادین از آن می سازد، همان تصویر اولیه ای که دانشجویان تازه وارد در ذهن خود دارند، دلالت ایدئولوژیک دانشگاه از آن رو که دیگر ایدئولوژی تبدیل به امر نمایشی شده ساقط شده است، آنچه اکنون می توان به عنوان ایدئولوژی از آن نام برد نه دلالت آن بلکه فرم کلبی مسلکانه آن است که با ضرورت پیوند خورده. پس ایدئولوژی دیگر یک گزاره نیست بلکه یک شکل است. شکلی که از جمله عناصر آن کنش و سوژه های انسانی آن هستند: در اینجا دانشجویان و کنش نمره خواهی و مهاجرت.
فرم کلبی مسلکانه، کنش و سوژه های اپورچونیست یا رند می آفریند، که خود بخشی از این ایدئولوژی به عنوان فرم هستند، سوژه اپورچونیست توسط ایدئولوژی اغفال نشده اند بلکه کنش خود را با این فرم انطباق می دهند، این کنش انطباق مستلزم همان خصلت بی مبنایی رندی است، و از آنجا که بی مبناست هم می تواند با خصلت نمایشی ایدئولوژی هماهنگ می گردد و هم در راه تحقق امید فردی به شکل پراگماتیک عمل نماید، معنا برای سوژه رند همان موفقیت است، مادامی که دانشجو به عنوان یک سوژه رند در پی موفقیت فردی است هیچ ضرورتی برای تغییر در شکل وجود ندارد چراکه مبنای کنش او بی مبنایی است. ضرورت تحقق امید جمعی، تصور یک شکل یوتوپیک است که مطلقآ برای سوژه رند بی مبنا، بی معنا است. مادامی که دانشجویان همانند تجار و بازرگانان و کار خانه داران و کارمندان و... در پی موفقیت باشند- یعنی متافیزیک زاییده این این شکل کلبی مساکانه و نمایشی ایدئولوژی-هیچ تغییری رخ نخواهد داد.

تزهایی در باره دانشگاه

(به مناسبت شروع ترم جدید)

"بر کنار جاده مي نشينم
راننده چرخ را عوض مي کند
جايي را که از آن آمده ام دوست ندارم
جايي را که بدان مي روم دوست ندارم
پس چرا با بي صبري به او مي نگرم
که دارد چرخ را عوض مي کند."
برشت

1-اميد و ضرورت همديگر را نفي مي کنندد، مگر در لحظه انقلاب يا شورش که تحقق اميد تبديل به امري ضروري مي گردد.

2-فقدان اميد در داشگاه و به دانشگاه، زاييده ساختار ضروري کلبي مسلکانه آن است، نه ساختار ايدئولوژيک آن.

3-ضرورت دانشگاه نه شکلي مستقل که بخشي از ضرورت کلي زندگي در فقدان اميد جمعي است.

4- همانطور که مارکس نشان داده، عمل بر اساس نفع شخصي، ضرورتا تبديل به نفي نفع جمعي مي گردد.
در استيلاي ضرورت کلبي مسلکانه دانشگاه بر دانشجو، دانشجو نيز تبديل به سوژه فرصت طلبي مي گردد که در پي "نمره" است. اميد در بهترين شرايط تنها در شکل فردي آن وجود دارد که همان فانتزي نفي ضرورت در شکل مهاجرت است. عمل فرصت طلبانه دانشجو در تحقق اميد فردي نتيجه اي جز تحکيم منطق ضرورت و نفي اميد جمعي طبقه دانشجو ندارد.

5- تحقق فانتزي اميد فردي در چهار چوب ضرورت به معني قرباني کردن اميد فردي تعداد بيشماري ديگر و اميد جمعي همه طبقه است. آنچه به شکل ضروری مسلم است آن است که مهاجرت محدود است.

6- تفوق منافع و امید جمعی بر منافع و امید فردی تنها زمانی ممکن است که فرد خود را در درون امر اجتماعی بازیابد. امر اجتماعی که اکنون حتی نشانه ای از آن وجود ندارد.

7- ضرورت در متخاصم ترین شکل نفی امید(جمعی)، شکلی از امید(فردی) را می پروراند که اساس تایید خویش است، از آن رو که جهت نیرو را از مرکز استقرار خویش به سمت بیرون تغییر می دهد. امیدی که تحقق آن متضمن نفی انقلاب یا شورش، یعنی نفی نفی ضرورت است.

8- ضرورت کلبی مسلکانه زندگی و دانشگاه که دعوتیست برای قربانی کردن و فرصت طلبی، در قامت این آرزوی خیر خواهانه تجلی می یابد: "موفق باشید"